امارگير وبلاگامارگير سايتتقويم و ساعت دختری به نام باران
کوچه
خونه ابی

1
Back
Next
SlideTheme ::
Pined Massages ::
Ads Here ::

مامان بهم می‌گه: «دخملِ مو آبی». می‌دونید آخه موهای صنما آبیه. هشتاد درصدِ لباس‌هام، شال گل‌گلیه، روسری خط‌خطیه، غلط‌گیرم، مسواکم، لاک‌هام، دفترم، تقویمم، مدادهام، همه‌‌ی همه‌شون آبی هستن. اولین جانمازم آبی بود. تسبیحِ سجاده‌ام آبیه. قرآنِ بابا آبیه. شکوفه‌ی گردنبندِ مامان آبیه. سقفِ آسمونِ شیراز آبیه. فرشِ دریای شمال آبیه. طعمِ دلسترِ موردِ علاقه‌ی پدربزرگ آبیه. گلدونِ آشپزخونه‌ی مادربزرگ آبیه. آرامشِ آغوشِ دایی آبیه. صدای لبخندِ خاله آبیه. قابِ عکسِ عمو آبیه. آلبومِ عمه هم آبیه. تبسمِ آبجی کوچیکه آبیه. شیطنتِ داداش کوچولو آبیه. رنگِ قلبِ من آبیه. رنگِ خونِ تو آبیه. رنگِ دنیامون آبیه. این خونه، خونه‌ی آبیه.

+ صنما هستم. مالکِ خونه‌ی آبی :)

+ پایانِ همیشگی و رسمیِ دختری به نام باران


لینک ثابت


بازدید : 12
[ پنجشنبه 7 فروردين 1399 ] [ 20:09 ] [ نویسنده : باران ] |

💎کسی چه میداند؟

شاید بند دلت به تارهای مشکی گیسوهایم گره خورده باشد..


شاید دقیقه هایی که نگاهم میکنی در گرداب چشمهایم غرق شده باشی چه چیزی میتواند جز صدایم تورا از آن نجات بدهد؟؟


و شاید هم در نبودم حرفهایم آنقدر توی گوشت میپیچد که فکر میکنی همه جا کنارت حضور دارم.


و من یقین دارم که سرخی لبم حکم سرخی خون را دارد در رگهای تو...همانقدر حیاتی همانقدر زندگی بخش و مهم


جز این چه دلیلی میتواند داشته باشد دستپاچگی هایت وقت دیدار؟

و یا آن همه عرق که کف دستهای لرزان تو مینشیند؟




لینک ثابت


بازدید : 13
[ جمعه 1 فروردين 1399 ] [ 21:29 ] [ نویسنده : باران ] |

ﺧـــــــــﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺁﺳﻤـــــــــــــــﺎﻥ !!

"ﺑﻐﻀﺖ " ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ...

ﺍﯾﻨﺠﺎ! ﺑﻌﻀـــــــــــﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻣـــــــــــﺎ !

ﻣﻮﻗﻌــــــﯽ ﮐﻪ ﺑﻐﺾ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﺸﮑﻨﺪ،

ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﻋﺠﯿﺐ

ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ :

ﭼﺘــــــــــــــــــــــﻪ ﺑﺎﺯ؟؟






لینک ثابت


بازدید : 49
[ جمعه 8 آذر 1398 ] [ 11:11 ] [ نویسنده : باران ] |

یک روزهایی می آیند که از گفتنِ «خسته شدم » هم خسته می شویم! یاد میگیریم که هیچکس در این دنیا نمی تواند برای خستگی ما کاری کند . هیچ کس نمی تواند برای معشوقه ی از دست رفته ی مان، شناسنامه ی المثنی گم شده یمان توی سفر حقوق دو ماه عقب افتاده مان استاد بداخلاقی که دو ترم متوالی حالمان را می گیرد دندان های خراب عصب کشی نشده و برای اینکه نوبت های دکترمان را همیشه آدم هایی با اسکناس های بیشتر مال خودشان کرده اند کاری کند . یک روزهایی می آیند که از گفتنِ خسته شدم هم خسته می شویم! سعی میکنیم از آب پرتقال های خنکی که مامان دستمان می دهد لذت ببریم از اینکه امروز ، گل های شمعدانی گل داده اند از بوی خوب مایع لباسشویی روی آستین پیراهنمان از نخ کردن سوزن مادر بزرگ و شنیدن قربان صدقه ها با لهجه ی شیرینش از دیدن اینکه بابا، وسط آن افسردگی لعنتی با گل زدن تیم مورد علاقه اش سر کیف می آید ... دیگر از نق زدن خسته می شویم و از صدای خنده ی بچه ها موقع سرسره بازی، هوا کردنِ بادکنکشان یا خریدن پشمک های هم قد خودشان توی شهر بازی چشم هایمان می خندند یک روز از گفتنِ آن همه خسته شدم خسته می شویم! و سعی می کنیم حالمان را به حادثه ها، بهانه ها و لحظه های خوب گره بزنیم یک روز ، از آن همه خسته بودن ها خسته می شویم و این خستگی! چه قدر خوب است... و این خستگی،چه قدر می چسبد ... .




لینک ثابت


بازدید : 32
[ جمعه 8 آذر 1398 ] [ 11:09 ] [ نویسنده : باران ] |
:: تعداد صفحات : 5