امارگير وبلاگامارگير سايتتقويم و ساعت دختری به نام باران
کوچه
خونه ابی

1
Back
Next
SlideTheme ::
Pined Massages ::
Ads Here ::

ﺧـــــــــﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺁﺳﻤـــــــــــــــﺎﻥ !!

"ﺑﻐﻀﺖ " ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ...

ﺍﯾﻨﺠﺎ! ﺑﻌﻀـــــــــــﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻣـــــــــــﺎ !

ﻣﻮﻗﻌــــــﯽ ﮐﻪ ﺑﻐﺾ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﺸﮑﻨﺪ،

ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﻋﺠﯿﺐ

ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ :

ﭼﺘــــــــــــــــــــــﻪ ﺑﺎﺯ؟؟






لینک ثابت


بازدید : 48
[ جمعه 8 آذر 1398 ] [ 11:11 ] [ نویسنده : باران ] |

یک روزهایی می آیند که از گفتنِ «خسته شدم » هم خسته می شویم! یاد میگیریم که هیچکس در این دنیا نمی تواند برای خستگی ما کاری کند . هیچ کس نمی تواند برای معشوقه ی از دست رفته ی مان، شناسنامه ی المثنی گم شده یمان توی سفر حقوق دو ماه عقب افتاده مان استاد بداخلاقی که دو ترم متوالی حالمان را می گیرد دندان های خراب عصب کشی نشده و برای اینکه نوبت های دکترمان را همیشه آدم هایی با اسکناس های بیشتر مال خودشان کرده اند کاری کند . یک روزهایی می آیند که از گفتنِ خسته شدم هم خسته می شویم! سعی میکنیم از آب پرتقال های خنکی که مامان دستمان می دهد لذت ببریم از اینکه امروز ، گل های شمعدانی گل داده اند از بوی خوب مایع لباسشویی روی آستین پیراهنمان از نخ کردن سوزن مادر بزرگ و شنیدن قربان صدقه ها با لهجه ی شیرینش از دیدن اینکه بابا، وسط آن افسردگی لعنتی با گل زدن تیم مورد علاقه اش سر کیف می آید ... دیگر از نق زدن خسته می شویم و از صدای خنده ی بچه ها موقع سرسره بازی، هوا کردنِ بادکنکشان یا خریدن پشمک های هم قد خودشان توی شهر بازی چشم هایمان می خندند یک روز از گفتنِ آن همه خسته شدم خسته می شویم! و سعی می کنیم حالمان را به حادثه ها، بهانه ها و لحظه های خوب گره بزنیم یک روز ، از آن همه خسته بودن ها خسته می شویم و این خستگی! چه قدر خوب است... و این خستگی،چه قدر می چسبد ... .




لینک ثابت


بازدید : 32
[ جمعه 8 آذر 1398 ] [ 11:09 ] [ نویسنده : باران ] |

نوجوان که بودم، آرزو داشتم شب تولدم تا صبح برف بیاد و من بشینم دونه های برف رو از پشت پنجره نگاه کنم و ذوق کنم که آرزوم بر آورده شده. اما تو این 29 سال این اتفاق نیوفتاده بود. تا این که دیشب تهران برف اومده اما من اصفهان بودم. تو اصفهان به غیر از باد و سوزِ خشک هیچی نمیاد! عکس هم کیک دونفره مونه که خیلی برای دو نفر زیاد بود، کلا من عادت ندارم تولدم خلوت باشه اما هرچی فکر کردیم اینجا کسی رو نداشتیم که دعوت کنیم...

+آووکادو میخواست بره واحد روبه رویی مون رو دعوت کنه! اما من جلوگیری کردم چون ما خیلی همسایه هامون رو نیمشناسیم!






لینک ثابت


بازدید : 46
[ جمعه 8 آذر 1398 ] [ 11:16 ] [ نویسنده : باران ] |
:: تعداد صفحات : 5