امارگير وبلاگامارگير سايتتقويم و ساعت همین هم اکنون می‌خوام
کوچه
خونه ابی

1
Back
Next
SlideTheme ::
Pined Massages ::
Ads Here ::

یه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چی رو؟ گفت سورپرایزه! مبل‌ها و فرش و میز ناهارخوری و کلاً دکور خونه رو تـو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن. هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند. چشمامو بستم.

دستمو گرفت برد دم در. در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن. چشمامو باز کردم دیدم یه پیانو یاماها مشکی، همونی کـه ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود.حالا نمی‌دونم همون بود یا نه. اما همونی بود کـه مـن ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم.

خیلی جا خورده بودم. گفت چی می‌گی؟ گفتم چی می‌گم؟ می‌گم حالا؟ هم اکنون؟ واقعاً حالا؟ بیشتر ادامه ندادم. پیانو رو آوردن گذاشتن اون جای خالی‌اي تـو خونه کـه مامان خالی کرده بود. مـن هم رفتم تـو اتاقم. نمی خواستم بزنم تـو پرش. ولی هزار بار دیگه هم از خودم پرسیدم آخه حالا پیانو بـه چـه درد مـن می‌خوره!؟

مـن کـه خیلی سال از داشتنش دل کندم. ده سالی تـو خونمون خاک خورد و آخرش هم مامانم بخشیدش بـه نوه عموم.یه روز اولین عشق زندگیم کـه چهارده سال ازم بزرگ‌تر بود، رفت فرانسه، اون جا با یه زن فرانسوی کـه چند سال ازش بزرگ تر بود ازدواج کرد. منم کـه نمی خواستم قبول کنم از دست دادمش شروع کردم واسه خودم داستان ساختن. ته داستانم هم این‌طوری تموم میشد کـه یه روزی بر می‌گرده.

وسط داستان هم این‌جوری بود کـه داره همه ی تلاشش رو می‌کنه کـه برگرده. این وسطا هم گاهی بـه مـن از فرانسه زنگ می‌زد و ابراز دلتنگی می کرد. بعد از هفت سال خیالبافی دیدم چاره‌اي ندارم جز این‌کـه با واقعیت مواجه شم. شروع کردم بـه دل کندن. مـن هی دل کندم و هی خوابش رو دیدم کـه برگشته. دوباره دل کندم و باز خوابش رو دیدم کـه برگشته، تا این‌کـه بالاخره واقعاً دل کندم! چند سال بعدش تـو فیس بوک پیدا کردیم همو.

اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعاً هم اکنون؟ مـن خیلی وقته کـه دل کندم! یه دوستی داشتم کاسه صبرش خیلی بزرگ بود. عاشق یه پسری شده بود کـه فقط یک ماه باهاش دوست بود. اون یک ماه کـه تموم شده بود، پژمان رفته بود پی زندگیش و سایه مونده بود با حوضش! بعد چند سال یه روز بهش گفتم دل بکن. خودت می‌دونی کـه پژمان برنمی‌گرده. گفت ولی مـن صبر میکنم. هر کاری هم لازم باشه میکنم.

یکسال بعد رفت پیش یک دعانویس. شش ماه بعدش با پژمان ازدواج کرد. اون روزا دوست بیچاره‌ام خیلی خوشحال بود. بـه خودم گفتم حتما استثنا هم وجود داره! دو سال بعدش شنیدم کـه از هم جدا شدن. پیداش کردم. خیلی خشمگین بود. پرسیدم چی شده؟ گفت پژمان اونی نبود کـه مـن فکر میکردم. گفتم پژمان همونی بود کـه تـو فکر می کردي، ولی اونی نبود کـه هم اکنون می خواستي…



لینک ثابت


بازدید : 58
[ پنجشنبه 16 آبان 1398 ] [ 16:44 ] [ نویسنده : باران ] |
نظر بدهید
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
کد امنیتی
:: تعداد صفحات : 5